X
تبلیغات
Design By : ParsSkin.com-.-.-> دست نوشته های یک دبیر ادبیات


دست نوشته های یک دبیر ادبیات

من می نویسم پس هستم

          آمدی

  ومن پوست انداختم.

   کوچه ی دلتنگیم  بن بست شد.

   تو آمدی

    وبه اندازه آبشارها برای خنده هایت قهقهه می زنم

              انگشتان کوچکت را لمس می کنم

            و نگاه مهربان معصومت را می بلعم

                   ازچشمان سیاهت

            معنی زندگیم .............

           برای پسرم امیر حسین که زندگی دوباره به من داد.

              

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 10:28 توسط نسرین|

 خوشبختي بر سه ستون استوار است :فراموش كردن گذشته،غنيمت شمردن حال و اميدوار بودن به آينده
    
 
           موليس مترلينگ
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت 10:32 توسط نسرین|

مست در شهر زیاد است ولی بی انصاف


هیچ کس جای دوچشمان تورا می گیرد؟!
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 9:33 توسط نسرین|

نگرانم

  نگران دل خودم

   وقتی شانه هایت هق هقم را نخواست

    نگران چشمهایت هستم

       وقتی غروب دلم را ندید

         اما دلخوشم

    وقتی بیاد تو مینویسم

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 9:52 توسط نسرین|

همیشه اولین کسی ،
که در لحظه ی باز کردن چشم ،
بعد از خوابی طولانی به ذهنتون خطور می کند ،
یا دلیل خوشبختی شماست ...
یا درد و رنج‌تون ...
نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 10:33 توسط نسرین|


مثل یک پوپک سرمازده در بارش برف ٬ سخت محتاج به گرمای پر و بال توام

تو اگر باز کنی پنجره ای سمت دلت ٬ میتوان گفت که من چلچله لال توام . .
.


نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391ساعت 9:31 توسط نسرین|

چشمهایت سیراب سراب


و نگاهم،


تاول زده از تابش تشنگی


برویم دعای باران بخوانیم ‍.

        

  تو با دل من

         

         من با دل تو


باور کن با لبخند چترهایمان بر می گردیم

نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 11:53 توسط نسرین|

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟ 
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟ 

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌ 
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟ 

مردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود 
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟ 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ! 
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟ 

خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین 
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟ 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌ 
گریه کن پس شانه‌ی مردانه می‌خواهی چه کار؟ 

مهدی فرجی

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 7:57 توسط نسرین|

دلتنگی خوشه ی انگور سیاه است
لگد کوبش کن
بگذار ساعتی سر بسته بماند
مستت می کند اندوه


سلام دوست خوبم ممنون که این شعرو تقدیمم کردی اما متاسفانه وب سایتتو ندارم واسم بذار

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 9:48 توسط نسرین|

بیا تا در آغوشت یک دل سیر فرات برای بی کسی ام ضجه بزنم

پریشانم شاید باید از نو بنویسم دلم برای خودم می سوزد...... کودک احساسم تب دارد و هذیان

می گوید...............


حوصله و وقت آمدن ندارم اینم از دوستی است........

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 9:26 توسط نسرین|

ازدهان ماه می چکی
وزمین دوره گردی می شود طعم کوله بارت را
توبرگشته ای وانار انار حوصله باخودآوردی
سفرت به خیر
حالابیاو بنشین حوالی تنهای من
 
ردپایت نبود
آسمان نمی خندید
بن بست ها خوشحال ترین نسل زمین بودند
راه شیری از کهکشان نمی گذشت
زمین برای اولین بار علیه گالیله سخن می گفت
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت 13:11 توسط نسرین|

روز باراني
براي ياد كردن از تو
نيازم به بهانه نيست.
روز باراني
آسمان و زمين
شاخسار و كوچه‌باغ
جويبار و پنجره و چتر
همه يادگاران تو اند...
روز باراني
مرا حاجت بهانه نيست تا از تو يادي كنم.
روز باراني
يكي «چتر نم نشسته» آيا
مرا به ياد تو
مي‌آورد؟!
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1391ساعت 8:19 توسط نسرین|

ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد ،

                    تا اینکه دروغی آرامم کند. . .

نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1391ساعت 23:2 توسط نسرین|

 تكليف تمام ترانه‌های من
از همان اول بسم‌الله بوسه معلوم بود!
سلام يعنی...
خداحافظ!
خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِِ غريب
خداحافظ سلام آبیِ امن آسوده
ستاره‌ي از شب گريخته همروز من،
عزيز هنوز من... خداحافظ!



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 1:30 توسط نسرین|

شب‌هاي تنهايي پائيز...
در چهارراه باد و باران
با ياد تو مي‌نشينم
در ميانه پائيز...
ياد تو دلم را چله تابستان مي‌كند
شب‌هاي تنهايي پائيز
از هر نسيم دور
سراغ بوي دست‌هاي تو را مي‌گيرم
به سِـحر بوي دست‌هاي تو
پائيز به باغ دل من
سر نمي‌كشد!
شب‌هاي تنهايي پائيز...
تمام غروب‌هاي دلگير
خانه‌ي كوچكم روشن مي‌شود
ياد تو زورقي مي‌شود و مرا تا جزيره‌اي روشن
در آبهاي دور
مي‌برد!
با ياد تو
حتي در شبانه‌ي دلگير پائيز
جوانه مي‌زنم!
شب‌هاي تنهايي پائيز...
ياد تو سروري مي‌شود
در خاموشي جهان پيرامونم
سازي مي‌شود...
نغمه‌اي مي‌سازد...!!
نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1391ساعت 10:4 توسط نسرین|

“تمام مرا نمی‌خواهی؟

بلند شو و بیا.

شرطی برایت ندارم،

اما بهای زیادی باید بپردازی.”

بعد هی

خوبی و خوب و خوب‌تر را می‌گذارد سر راهت

و

تنهایت می‌گذارد

با آن‌ها. و

تو باید یاد گرفته باشی

                    که دل نبندی

نوشته شده در شنبه یکم مهر 1391ساعت 16:9 توسط نسرین|

دلم تنگ مي‌شود... گاهي
براي حرف‌هاي معمولي
براي حرف‌هاي ساده
براي "چه هواي خوبي!"
"ديشب شام چه خوردي؟"
و...
و چقدر خسته‌ام
خسته از "چرا؟"
از "چگونه!"
خسته‌ام از سؤال‌هاي سخت
پاسخ‌هاي پيچيده
از كلمات سنگين
فكرهاي عميق
پيچ‌هاي تند
نشانه‌هاي با معنا، بي‌معنا...
دلم تنگ مي‌شود... گاهي
براي
يك "دوستت دارم" ساده
دو "فنجان قهوه" داغ
سه "روز تعطيلي" در زمستان
چهار "خنده‌ي" بلند
و
پنج "انگشت" دوست‌داشتني!


با تقدیر از دوست خوبی که این شعرو واسم فرستاد .
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391ساعت 9:3 توسط نسرین|

دلتنگ

          می شود

                    این دلم


         گاهی خیلی ساده

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1391ساعت 8:34 توسط نسرین|

یوزر


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 10:38 توسط نسرین|

خسته ام ميفهميد؟!

خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.

خسته از منحني بودن و عشق.

خسته از حس غريبانه اين تنهايي.

بخدا خسته ام از اينهمه تكرار سكوت.

بخدا خسته ام از اينهمه لبخند دروغ.

بخدا خسته ام از حادثه صاعقه بودن در باد.

همه عمر دروغ،

گفته ام من به همه.

گفته ام:

عاشق پروانه شدم!

واله و مست شدم از ضربان دل گل!

شمع را ميفهمم!

كذب محض است،

دروغ است،

دروغ!!

من چه ميدانم از،

حس پروانه شدن؟!

من چه ميدانم گل،

عشق را ميفهمد؟

يا فقط دلبريش را بلد است؟!

من چه ميدانم شمع،

واپسين لحظه مرگ،

حسرت زندگيش پروانه است؟

يا هراسان شده از فاجعه نيست شدن؟!

به خدا من همه را لاف زدم!!

بخدا من همه عمر به عشاق حسادت كردم!!

باختم من همه عمر دلم را،

به سراب !!

باختم من همه عمر دلم را،

به شب مبهم و كابوس پريدن از بام!!

باختم من همه عمر دلم را،

به هراس تر يك بوسه به لبهاي خزان!!

بخدا لاف زدم،

من نميدانم عشق،

رنگ سرخ است؟!

آبيست؟!

يا كه مهتاب هر شب، واقعاً مهتابيست؟!

عشق را در طرف كودكيم،

خواب ديدم يكبار!

خواستم صادق و عاشق باشم!

خواستم مست شقايق باشم!

خواستم غرق شوم،

در شط مهر و وفا

اما حيف،

حس من كوچك بود.

يا كه شايد مغلوب،

پيش زيبايي ها!!

بخدا خسته شدم،

ميشود قلب مرا عفو كنيد؟

و رهايم بكنيد،

تا تراويدن از پنجره را درك كنم!؟

تا دلم باز شود؟!

خسته ام درك كنيد.

ميروم زندگيم را بكنم،

ميروم مثل شما،

پي احساس غريبم تا باز،

شايد عاشق بشوم!!
شاید...
شاید..

نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 10:25 توسط نسرین|

ایــن روزهـــا همــه بــه مــن

دلـتــنـــگــی

هــدیــه مـی دهنــد

لطفـــا آتــش بــس اعــلام کــنید!

بــه خـــدا

تمــــامـ شــد

دلـــــــــــم...!


سکوتـــــــــ ســـرد . . .

صدایی است آشنا برای لحظه های زندگیم

صدایی برای نگفته هایم

صدایی برای نشنیدن


می دانی ..

دردهای گفتنی ، خوب است ؛
اما ..
امان از نگفتنی ها ..!
که این مگوها ..
همیشه قدِ سکوتِ آدم هاست ..!!! 


نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1391ساعت 0:47 توسط نسرین|

من به دنبال کسی می گردم که دلش چون یاس است

چشم هایش به صفای گل سرخ

دستهایش پلی از احساس است

من به دنبال کسی می گردم که سرانجام نگاهش آبیست

سینه اش داغ شقایق دارد

آسمان دل او مهتابیست

من به دنبال کسی می گردم در قنوت چشم های غم زده

در حریر خاطرات کودکی

در سکوتی سربی ماتم زده

من دنبال کسی می گردم در غروب غربت آینه ها

درطلسم غصه های شاپرک

در تمام عقده ها و کینه ها

من به دنبال کسی می گردم عاشق بال کبوتر باشد

دستهای او چنان پروانه ای

روی گلهای معطر باشد

من به دنبال کسی می گردم موج در دریای عمرش بی قرار

اشکها در چشم او چون آینه

عشق او تنها عبور از انتظار

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 9:47 توسط نسرین|

وقتی میخندی تناسب لبانت با گونه هایت

نمی دانم به هم می آید یا نه

تنگ شدن چشمانت به ابروهایت می آید یا نه

من هیچ نمی دانم هیچ

فقط بخند که روزگارم میزان میشود

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 23:49 توسط نسرین|

به خاطرات قدیمی سر زدم وتقویم هارو که صفحاتشو سیاه کرده بودم می خوندم این طور نوشتنا هم خوبه هم بد. بین اینا تویکی از این صفحه های سیاه شده شعری رو که نوشته بودم دیدم وخیلی دوستش دارم می خوام شما هم بخونیداما نمی دونم از کیه(تقویم سال 83)


         می سپارم دل به دریا بی خیال

           می شمارم لحظه هارو بی خیال


         می کشم بر دفتر نقاشیم

           نقش های زشت وزیبا بی خیال


     دوره گردی می شوم هر شب چو باد

         دست تکرار غزلها بی خیال 


لابه لای آن غزل ها می کشم

   سرنوشت خیس خود را بی خیال 


   بی خبر از شعر پرتشویش عشق

  می کنم خود را تماشا بی خیال


      بی خیالم با خود اما با تو من

         حرف هایی دارم اما بی خیال


نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 16:6 توسط نسرین|

امام حسين (ع) پس از به خاك سپاري پيكر مطهر امام حسن مجتبي (ع) در مصيبت از دست دادن برادر خود فرمودند:

غارت زده كسي نيست كه مالش را به غارت برده اند. بلكه غارت زده كسي است كه مصيبت مرگ برادر را ديده باشد.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 17:33 توسط نسرین|

                   (چه سخت است در دیار تنهایی با خاطره ها همسفربودن)

چه جان سختم که بی نو نفس می کشم ووتحمل می کنم نبودنت را

جای خالیت دلم را می گدازد

مسافرم، سفرت روح مرا به دونیم کرد.

وداع طوفان می آفریند.

  ورفتن تو رعدی بود در طوفان............

   دوازدهم .......

    بیادتم هر روز دوازدهم هرماه........

   چقدر بیزارم از این دوازدهم ها که نحس تر ازسیزده است

که مرا به اجبار وادار کرد که

بدرقه کنم در این روز واپسین لبخندت را وآخرین غمهایت را........

این دوازدهم ها که می آیندو می روند صاعقه های درد زندگی منند

 ومن از گذر دوازده مرداد بیزارم که تو را از من ربود

نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 10:37 توسط نسرین|

نام تــو اکسیژن برای ریه های من است

خودت رو از من دریغ نکن

میمیرم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 11:48 توسط نسرین|

  

      من اونقدر شکستم که حس می کنم
        که هیچ ارتفاعی خطرناک نیست...!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1391ساعت 22:2 توسط نسرین|

تو می دانستی صدای تنهایی چه رنگی است

                              نگو نمی دانستی؟

تو می دانستی باد وقتی تنها شدکجا آرام می گیرد؟

                           نگو نمی دانستی؟

تو می دانستی دروغ یعنی پشت پا.......؟

تو می دانستی ویرانی( یادش بخیرروزهایمان )؟

ومی دانستی فراموشی حرمت پیمانمان را......

نگو نمی دانستی؟

نگو نمی دانستی......؟

 

من باد را دوست داشتم

تنهایی آزارم می داد

و می دانستی من از بی حرمتی پیمانمان می ترسم

اما خواستی مرا بشکنی

صدای اشکم دلت را آرام می کند

نگو نمی دانستی

               که من روزی خواهم شکست

              وتو مرا شکستی

                       ودنیا دنیا لحظه هایم را..........

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 16:15 توسط نسرین|

"چه فرق می کند

به چشم هایم نگاه کنی یا به دست هایم .....

حالا که قدم هایت را به دل جاده زدی .

برو ! """""""""

بگذار باخیال ریحان گل تنهاییم را به باد بسپارم."

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 9:59 توسط نسرین|


آخرين مطالب
» fبرای پسرم
» سخن بزرگان
»
»
» کی به ذهنتون خطور میکنه
»
» چشمهایت
» آواره
»
»
Design By : Pars Skin